خشی خشی از باغچه لا به لای عطر های سحر امیز
می خزد در میان گلها دست زرد پاییز
من لبم می شکفد از خنده
پدرم پنجره را می بندد
و بخار شیشه از پشت پدر
دست تکان می دهد و می خندد
پدرم با پرده راه روی من و ان پنجره را می بندد
پرده ی چین خورده از پشت پدر می خندد
پدرم از پاییز دل خونی دارد
پدرم می گوید که چه فرقی دارد
من بازیگوش ـ پدر می گوید ـ
چشمم به در و پنجره خشک می ماند
و پدر می خندد.
و زمانی گذشت خنده از یاد پدر رفت
ده خزان امد و مرد
و من ان روز فهمیدم که پدر راست می گفت...
|