چهارشنبه 16 خرداد ماه سال 1386
چه فرقی داره...
خشی خشی از باغچه لا به لای عطر های سحر امیز
می خزد در میان گلها دست زرد پاییز
من لبم می شکفد از خنده
پدرم پنجره را می بندد
و بخار شیشه از پشت پدر
دست تکان می دهد و می خندد
پدرم با پرده راه روی من و ان پنجره را می بندد
پرده ی چین خورده از پشت پدر می خندد
پدرم از پاییز دل خونی دارد
پدرم می گوید که چه فرقی دارد
من بازیگوش ـ پدر می گوید ـ
چشمم به در و پنجره خشک می ماند
و پدر می خندد.
و زمانی گذشت خنده از یاد پدر رفت
ده خزان امد و مرد
و من ان روز فهمیدم که پدر راست می گفت...



